آسمان آبی
زمین خاموش
سکوتی سخت حکمفرما
و گرمایی هراس انگیز
تن این بید مجنون را
بسوزاند به آرامی
و من غمگین و نا آرام
بروی کرسی چوبی
بزیر این درخت بید
به فرداها می اندیشم
به فردایی که ناپیداست
ولی گم کرده ایی دارم
که می جویم نشانش را
نشانش چیست میدانی ؟
کجاست ؟ او ساکن دریاست ؟
نمیدانم گناهم چیست ؟
که او این گونه ناپیداست
ولی در دفتر مشقم
نوشتم ای همه عشقم
تو این دنیای وارونه
خدایی عشق گناه ماست