تبليغاتX
دست نوشته های پسری ایرانی

 

ادیسون دست به دامانت

 

تو دنیا را شرف دادی

تو دل را روشنی دادی

تو مردان زمینت را

ز تاریکی رها کردی

ولی مردان با غیرت

به کار تو نمی رقصند

به جای دست بوس تو

از این دل روشنی مستند

 

تو صدها رو نخوابیدی

تو صد ها شب نتابیدی

ولی امروز این مردان

بیاد کودک خورشید

دمی از خنده می گویند

و یک لحظه نمی گریند

یکی گفت گر نبودش او

به تنهایی کجا بودی ؟

ندا آمد از آن نزدیک

یکی دیگر ٬ یکی دیگر !

 

ببین ای مرد غوغایی

جوابت را چه می دادند

همین مردان خوش صحبت

که از تاریکی دنیا

مثال گور می لرزند

به وقت عیش و نوش خود

بزیر دست ساز تو

شباهنگام می رقصند

 

ادیسون دست به دامانت

جهانت را توان دادی

و از تنهایی خورشید

زمین را تو نشان دادی

خودت در گور خوابیدی

و جسمت فارغ از دنیا

ولی این مردم رسوا

بیادت خنده ها کردند

یکی گفت گر نبودش او

به تنهایی کجا بودی ؟

ندا آمد از آن نزدیک

یکی دیگر ٬ یکی دیگر !

 

ولی من قصه ها دارم

ولی من داستان گفتم

به یادت گریه ها کردم

به یادت شعر ها گفتم

بدستت بوسه می دارم

و می گویم که تو مردی

که مردی را نشان دادی

و از دستان پر مهرت

به صدها آب و نان دادی

 

ادیسون دست به دامانت

تو انسانی و یک گمنام

تو ترسیمی ز یک خورشید

و من اینگونه میگویم

که باید روی تو بوسید

 

ادیسون دست به دامانت

ادیسون زنده باد نامت

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 |