تبليغاتX
دست نوشته های پسری ایرانی
رکاب یکشنبه یازدهم شهریور 1386 12
 

در بیابانی ساکت و سرد

در انتهای غروبی پر درد

سواری در رکاب مرد

می تازد و تازیانه اش گرد

رکاب شیهه ایی با ناله زخم

سوار شلاقی به کینه رعد

نفس از جای سینه برون

چشم های رکاب ز حدقه بیرون

سوار سلطه بر هر چه آرزو

رکاب خسته از تمامی آبرو

غروبی سبکتر از سنگین

سردی صحرا چو خاک رنگین

بهانه های رفتن مهیا گشت

سوار بدست شلاقی بست

رکاب خواب می بیند از رفتن

سوار میزند شلاق خوابیدن

رکاب نفسی خورده در آخر

سوار مانده تنها در بستر

می زند تازیانه به هر چه بود !

می زند تازیانه به بود و نبود !

اما رکاب خنده اش بریده از فریاد

اما رکاب خسته از شلاق استبداد

سوار لحظه ایی به فکر فرو می رفت

سوار ز چشم اشک برون می جست

ولی افسون زین همه نامرامی ها

رکاب خواب است خداحافظ مهربانی ها

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور   | لینک ثابت |