تبليغاتX
دست نوشته های پسری ایرانی
عشق گناه ماست چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 22
 

آسمان آبی

زمین خاموش

سکوتی سخت حکمفرما

و گرمایی هراس انگیز

تن این بید مجنون را

بسوزاند به آرامی

و من غمگین و نا آرام

بروی کرسی چوبی

بزیر این درخت بید

به فرداها می اندیشم

به فردایی که ناپیداست

ولی گم کرده ایی دارم

که می جویم نشانش را

نشانش چیست میدانی ؟

کجاست ؟ او ساکن دریاست ؟

نمیدانم گناهم چیست ؟

که او این گونه ناپیداست

ولی در دفتر مشقم

نوشتم ای همه عشقم

تو این دنیای وارونه

خدایی عشق گناه ماست

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور   | لینک ثابت |

 

ادیسون دست به دامانت

 

تو دنیا را شرف دادی

تو دل را روشنی دادی

تو مردان زمینت را

ز تاریکی رها کردی

ولی مردان با غیرت

به کار تو نمی رقصند

به جای دست بوس تو

از این دل روشنی مستند

 

تو صدها رو نخوابیدی

تو صد ها شب نتابیدی

ولی امروز این مردان

بیاد کودک خورشید

دمی از خنده می گویند

و یک لحظه نمی گریند

یکی گفت گر نبودش او

به تنهایی کجا بودی ؟

ندا آمد از آن نزدیک

یکی دیگر ٬ یکی دیگر !

 

ببین ای مرد غوغایی

جوابت را چه می دادند

همین مردان خوش صحبت

که از تاریکی دنیا

مثال گور می لرزند

به وقت عیش و نوش خود

بزیر دست ساز تو

شباهنگام می رقصند

 

ادیسون دست به دامانت

جهانت را توان دادی

و از تنهایی خورشید

زمین را تو نشان دادی

خودت در گور خوابیدی

و جسمت فارغ از دنیا

ولی این مردم رسوا

بیادت خنده ها کردند

یکی گفت گر نبودش او

به تنهایی کجا بودی ؟

ندا آمد از آن نزدیک

یکی دیگر ٬ یکی دیگر !

 

ولی من قصه ها دارم

ولی من داستان گفتم

به یادت گریه ها کردم

به یادت شعر ها گفتم

بدستت بوسه می دارم

و می گویم که تو مردی

که مردی را نشان دادی

و از دستان پر مهرت

به صدها آب و نان دادی

 

ادیسون دست به دامانت

تو انسانی و یک گمنام

تو ترسیمی ز یک خورشید

و من اینگونه میگویم

که باید روی تو بوسید

 

ادیسون دست به دامانت

ادیسون زنده باد نامت

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور   | لینک ثابت |

 

بگذار تا در محملت بستر بگیرم

بگذار امشب عاشقانه سر بگیرم

بگذار در اندوه این شام سیه فام

چون آسمان مهتاب را در بر بگیرم

بگذار چون یک آدم مست و هوس باز

امشب به مُهر عاشقی همسر بگیرم

بگذار بر این باور سرد خمیده

چند ساعتی را با خدا سنگر بگیرم

بگذار تا در انهنای این تب زرد

بوسی ز روی گونه دلبر بگیرم

بگذار تا بر سایه نامردمی ها

یکدم سراغ از شیهه ی خنجر بگیرم

باری شدم راهی بسویت ای ( مسافر )

بگذار در شوق پریدن پر بگیرم

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور   | لینک ثابت |

 

سیمای حضورت

آبشاری زیباست

آن موج نگاهت

دریاچه خوبی هاست

در محو نگاهت

ماندم چو اسیری در بند

در شوق لبانت

دیدم رخ صد لبخند

آری گرمی دستانت

حسی بوجودم داد

آن پیشانی نورانی

میلی به سرودم داد

بر دست گرفتم قلمی آبی

تا باز کنم قصه ی یک مهتاب

تا رسم کنم محور یک خوبی

تا ثبت کنم صورت یک ارباب

آری سخنم ( آقا ) است

حرفم سخنم این است

از باب حضور ماه

ایران و جهان برپاست

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور   | لینک ثابت |

گوش کن !! شنبه یکم اردیبهشت 1386 14
 

ای زمان بی کسی این عشق را خاموش کن

عقده هایم باز کن ٬ بر گفته هایم گوش کن

شهر شب فانوس را همچون ستاره می خورد

گر نمی جنبی بیا ٬ دروازه را در پوش کن

عشق ما آوارگی دارد ٬ کلامش خستگی است

جان ساقی ٬ نوشدارویی بیاور نوش کن

در وجود نامرامی های این فصل سیاه

همچو ضحالک قلندر مار را بر دوش کن

خسته و دیوانه و آزرده ام از سهم عشق

جان مطرب امشبی  بر ناله هایم گوش کن

 

نوشته شده توسط حمید اسدپور   | لینک ثابت |