چگونه باورم شود که تو صدای منی
چگونه باورم شود که ابتدای منی
در این سیاهی جلاد بی شمشیر
چگونه باورم شود که آشنای منی
خدای من به سجاده ی مهر پا برجاست
چگونه باورم شود که تو خدای منی
بزیر پرچم حق نشسته ام لیکن
چگونه باورم شود که تو عصای منی
تویی که سکوت را در دلت فرو خوردی
چگونه باورم شود غزل سرای منی
تو خدایی ؟ خدا نیستی به لطف کرم
واینک باورم شد که تو گدای منی
تو آن موج بیدار ٬ من آن قصه ی خواب
تو آن عکس سوخته ٬ من آن عکس بی قاب
تو آن باد سرخی ٬ که در دل اسیری
من آن مرغ عشق ٬ به فریاد و بی تاب
تو آن دفتر شعر ٬ که برگش ز الماس
من آن دشت پیرم ٬ خشکیده بی آب
تو آن برج خسته ٬ که پایت شکسته
من آن رو سیاهم ٬ که گیرم به مرداب
تو آن اشک ماهی ٬ که در شب اسیری
من آن خار و خاشاک ٬اسیرم به گرداب
تو آن انتظاری ٬ منم یک ( مسافر )
من آن کهکشانم و تو مثل مهتاب
خسته ام
خسته از تمامی دنیا
شکسته ام
شکسته هر چه بود و نبود
بریده ام
بریده ای به پای عشق
خمیده ام
خمیده ای به پای باد
خسته ام
شکسته ام
بریده ام
خمیده ام
برای عشق
چه کسی حرمت خون را شکست ؟
چه کسی شاخه های مرا به آتش کشید ؟
در هجوم ابرهای باران زا !
چه کسی سایبان مرا به کام باد نهاد ؟
چه کسی مرا ویران کرد ؟
و از ویرانی من عمارتی تازه ساخت
چه کسی مرا سوزاند ؟
و در هنگام سوختنم شعر تنهایی سرود
میدانم ولی افسوس نمیدانم !!!
که چه کسی مرا اینگونه طعمه ی مرگ کرده است ؟
ولی از خدا خواسته ام ...
ویران کند آنکه مرا ویران کرد
بسوزاند آنکه مرا سوزاند
و بشکند آنکه مرا شکست







