پسری از دیار تراکمه / لامرد
باز کن این گره سبز تو ای لوتی مست کین گره بادیه در بادیه در خون من است به کجا میروی ای رهرو بیگانه پرست ؟... سالها خفته در این خاک اسیر بدنی و هزاران کفتار می مکند این نفس سرخ تو را تو که میدانی از این خوی پریشانی خود که چرا زیسته ایی ؟؟ از کجا آمده ایی ؟ به کجا خواهی رفت ؟ دست بردار از این موج غم سبزین رنگ آنکه در هر قدم موج نفس میراند سالها کنج قفس بی خبر از غم تو نغمه سر میدادست !! آری ای همسفرم ... موج تو نام بزرگی دارم موج سبز ... موج سبزی که هزاران بیمار بی خود از کرده ی خود دست در شوری نانش دارند گر بگیری تصمیم ... گر نگیری تصمیم ... روز تو خاک سیه می شود و مرگی زرد این چه موجی است چه موجی است چه سبز نوبهاری به زبان ها جاریست سبزه ای در گره آزادیست باز هم عید شد ای انسانها باز هم جای عزیزان خالیست سلام دوستان عزیز از اینکه من کمتر میام باید منو ببخشید اخه کار و درس اجازه وقت گذاشت رو بهم نمیده . خیلی دلم واستون تنگ شده و وقتی میام پی ام های رنگارنگ شما رو میخونم شاد میشم امیدوارم شما منو فراموش نکنید اخه من بیاد شما هستم .
شادی ترین لحظه هایم را برای چراندن قلبم در بیابان دلت روانه کردم اما تو چوپانی بیش نبودی ...
سالها می گذرد روز به روز ماه به ماه و من اینجا آرام رو به دریای زمان مینگرم سالها بی منظور عابد موی پریشان توام و تو اندر خم یک کوچه تنگ به من زار نحیف بدلی خندیدی ... خنده ات بوی ملیحی میداد سخت آشفته شدم که چرا میخندی ؟؟ رفتم از کوی غریبانه ی شهر به فراسوی هوایی نمناک دست در دامن حق باز زدم و نشستم پی خاک فریاد برآورده فرود که خدا انسان کیست ؟؟؟ این خاک مگر انسان نیست ؟؟؟ یک وجب خاک چرا آدم نیست ؟؟؟ ای خداااااااا دل من سنگ که نیست ؟؟؟ آسمان تسکینم ده تا باز هم خون بگریم باز هم از قلمی ٬ ناله ایی بنویسم آسمان ... به بزرگی کرامتت به شکوه و عظمتت مرا وادار کن دوباره بمیرم بگذار در شورانگیز ترین مرز پروازم بالهای خسته ام را ببندم و آرام بگیرم آسمان ... بگذار بمیرم باز هم قلمی و نفسی بر روی کاغذ آن هم بیاد جوانی کهنسال ( باپیرو ) ................................................................................................................. دیدن کردن از خانه های قدیمی مرا بیاد آن پیرمرد استواری می اندازد که با موهای سفیدش هنوز بدنبال آرزویی بود آرزویی که سالها بدنبالش دویده ولی هیچ اثری از آن نیافته بود میدانید آرزویش چه بود ؟؟؟... نشانی از پاره ی تنش از وجودش از ... که در جبهه های جنگ بوی باروت گرفته است و اینک او بزیر خاک و آرزویش دست نیافتنی ( روحش شاد )
ادامه مطلب

دوستان این شعر بسیار زیبا از « قادر طراوتپور » هستش با این مقدمه اگه حوصلشو دارین حتما بخونیدش .
مردي را بر صليب ميكنند ، به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
جهت ورود به سایت شخصی دکتر محمود احمدی نژاد روی عکس ایشان کلیک کنید
نوشته شده در 88/04/04ساعت
11 توسط عبدالحمید اسدپور |
نوشته شده در 88/03/28ساعت
9 توسط عبدالحمید اسدپور | |
نوشته شده در 87/12/21ساعت
17 توسط عبدالحمید اسدپور | |
نوشته شده در 87/10/15ساعت
11 توسط عبدالحمید اسدپور | |
نوشته شده در 87/08/26ساعت
11 توسط عبدالحمید اسدپور | |
نوشته شده در 87/08/14ساعت
11 توسط عبدالحمید اسدپور | |
نوشته شده در 87/07/11ساعت
13 توسط عبدالحمید اسدپور | |



